X
تبلیغات
عشق اول و آخر من عرفان - ادمه مطلب قبلي ......
يا رب از عرفان مرا پيمانه اي سرشار ده چشم بينا ، دل بيدار وجان آگاه ده
...........و گفت 1شنبه بيا گفتم نه مي خوام برم آرايشگاه واسه موهام بهم گفت موهات را كوتاهه كوتاه نكن من دوست ندارم و من رفتم و تا 24/11 كه قرار شد هم را ببينيم من گفتم بايد كلاس شاگردهام را لغو كنم اون هم فكر كرد من منت مي ذارم و ناراحت شد و قطع كرد و من هم هرچي زنگ زدم برنداشت من هم كلاسم را لغو كردم و اومدم خونه زنگ زدم دوستش برداشت و گفت من دوستشم و هر چي مي خواي بگو من هم هيچي نگفتم اون هم تا ساعت 4باهام حرف زدو گفت بيا نمايشگاه من هم ساعت 5 رفتم ولي عرفان نبود و من هم ناراحت شدم و ساعت 9 برگشتم البته دوستش زنگ زد و گفت بيا يه جايي بريم كه عرفان بياد و من بهش اطمينان نكردم و رفتم و هر چي زنگ زدم برنداشت تا شب عيد كه SMSزد و عيد را تبريك گفت و تا 3/1 من زنگ زدم جواب داد گفتم من ساعت 3ميرم مسافرت و نميتونم گوشيم را ببرم و اون هم گفت تا ساعت 3 زنگ مي زنم و تا توي فرودگاه به گوشيم نگاه كردم و زنگ نزد و من هم رفتم تا 7/1 اومدم و گوشيم را روشن كردم و هر چي زنگ زدم برنداشت و دوستش گفت رفته كيش و تا 14/1 گفت ساعت 4صبح زنگ بزن و اگه برداشتم ابت حرف مي زنم در غير اين صورت هر كي راه خودش
من ساعت 3:50صبح زنگ زدم برنداشت تا صبح زنگ زدم و خاموش كرد من هم كلافه از دست خودم كه چرا غرورم را زير پا گذاشتم و ..............
رابطه من با دوستش شروع شد و هر روز زنگ مي زدم و ازش مي خواستم عرفان را راضي كنه و اون هم مي گفت باشه و من را نصيحت مي كرد كه عرفان مغروره و تو بايد جور ديگه اي باهاش حرف بزني و تا ابن كه من با شاگردهام به اردوي چند روزه رفتيم و چند تا مسافرت ديگه و بهترين جاها و تفريح ها را مي رفتم و بهترين چيزا را مي خريدم و شاگردهام را زياد كرده بودم و از صبح ساعت 8تا 5 بعدازظهر كلاس داشتم و همش تو فكرش يودم تك تك SMS هاش را مي خوندم و گريه مي كردم و كم كم ديدم با اين كارا اون را يادم نميره و هر كه بهم نگاه مي كرد مثل قبل از رابطم با عرفان اصلا نگاه نمي كردم و هيچ كس را تو خلوتم راه نمي دادم و تو اين تنهايي هيچ كي را راه ندادم و دلم اون را مي خواست چند با آژانس گرفتم و رفتم و نگاش كردم و هيچ خواب درست حسابي نداشنم و تا صبح 2الي3 ساعت مي خوابيدم كم كم فهميدم بالاخره من يكي را تونستم دوست داشته باشم و علاوه بر دوست داشتنش عاشق شدم و هر روز با خودم ميگفتم مگه اين آدم كيه و تو با اين سطح و شخصيت و اين معدل بالا و تحصيلات دانشگاهي اين كارا يعني چي و خودم را گول مي زدم كه دوستش ندارم ولي دروغ بود تا يه روز اتفاقي رفتم تو اون خيابون و اتفاقي دوستم رفت مغازش و اون هم با غرور نرفت تو مغازه من هم عصباني شدم و زنگ زدم و گوشيش قطع بود من هم 100بار به دوستش زنگ زدم و از اون هم قطع بود و من هم كلافه .
بعد 1هفته گوشي دوستش وصل شد و من هم زنگ زدم و گفت بيا يه جا تا اون را بيارم و من هم نرفتم آخه اعتماد نداشتم و گفت با من دوست باش و با من راه بيا تا عرفان را راضي كنم من هم نكردم و ..........
من هم از دوريش ديوونه شده بودم به دوستش گفتم بذار پول قبضش را بدم اما اون گفت غرورش برنمي داره و يه روز عزيزترين كس زندگيم زنگ زد و من هم به تمام آرزوهام رسيدم ...............
+ نوشته شده در  جمعه 22 تیر1386ساعت 11:35  توسط عاشق  |