ما اين جوري اشنا شديم
امروز مي نويسم كه چي شد با هم آشنا شديم
من روز 28دي خسته بودم به هر كدوم از دوستام كه زنگ زدم بيان بريم بيرون ، نيامدن
من هم زنگ زدم به يكي از بچه هاي دانشگاه كه تو درس و دانشگاه رقيب بوديم
اون هم فوري قبول كرد من هم باهاش قرار گذاشتم بعد هم بابا من را سر قرار رسوند
بابا گفت برسونمتون گفتم نه . من هم 20دقيقه ايستادم تا بالاخره اومد . خلاصه سوار شديم من هم كه خيلي بد چيز انتخاب مي كنم هزار جا رفتيم تا بالاخره ساعت 6 وارد خيابون عرفان اينا شديم و وارد يه مغازه شدم من ادم شوخ طبعي هستم يه پيرمرد اون جا بود و يه پسر
اون پسر هم مودب اون جا نشسته بود
من هم بدون توجه به اون اجناس مغازه را مسخره مي كردم و هي تيكه مي نداختم و مي خنديديم بعد هم تازه فهميدم يه پسر اون جا هست من هم بدون توجه به اون مي خنديديم اون هم ريز ريز مي خنديد و زير نگاهيمي انداخت من هم كه از اون آدم هاي مغرور كه به هر پسري محل ندم
خلاصه پيرمرده گفت كه اين پسر شرط بسته كه شما هيچي نمي خرين . من هم واسه اين كه طبق معمول كه پسرها را مسخره كنم اين كار را كردم و الكي يه چيزي خريدم تا به اصطلاح شرط را ببازه و من هم دوباره از اين كه يكي را اين جوري كله پا كرده بودم خوشحال بودم و تا اومديم بيرون بيايم و چند تا مغازه ديگه سر بزنيم حسابي دير شد و شب شده بود من و دوستم هم چند دقيقه ايستاده بوديم روبروي مغازه اون (البته بعدها فهميدم) . و هيچ تاكسي نمي ايستاد من هم هميشه از شب مي ترسيدم و هوا هم سرد بود و من هم با اين كه طبعم گرمه و يه پالتو گرم پوشيده بودم ولي نمي دونم از استرس يا هر چي ديگه سردم بود يه دفعه دوستم جلوي يه پژو را گرفت و من هم فكر كردم آشناهاشه من هم سوار شدم و ماشين حركت كرد و من نگاه به راننده كردم و فهميدم همون پسره و كلي ترسيدم و از كار دوستم كلي تعجب كردم و خلاصه به خودم هزار تف و لعنت فرستادم و گفتم تو تا حالا با اين بيرون نيمده بودي حالا اومدي كه چي بشه و من هم ديدم نه اين آقا پسر هيچي نمي گه و مودب فقط پرسيد كجا ميرين ؟
من هم گفتم اول دوستم را برسونين بعد هم من را .
من هم بادوستم تو ماشين از نذري بابام تو ايام محرم و نموندن من و رفتنم به تهران و دوستم مي گفت كه تنهايي بريم كوه من هم گفتم نه بعد هم نظرش را پرسيدم مودبانه گفت من نمي دونم ، خودتون مي دونين
من هم دوباره بدون توجه به اون حرف مي زدم و بعد هم دوستم را پياده كرد و بعد هم برگشت من را پياده كنه.
تو راه من چند بار گفتم آقا ما مزاحمتون نمي شيم ما را پياده كنين اون هم با عشوه مي گفت نه
من هم اصرار كردم لااقل پولش را بگيره و اون هم قبول نمي كرد يه جه نگه داشت گفت بيا جلو بشين من نرفتم و
تو راه كه تنها بوديم واسه اين رابطه هاي مسخره دختر و پسرها حرف زديم واون هم مثل من گفت بدش مياد و .............
موقع پياده شدن گفت به من سر بزنين گفتم مگه شما اونجا مغازه دارين گفت آره و شمارش را داد و گقت اومدي بهم زنگ بزن و من رفتم و خداحافظي كردم
تو اين اوضاع من كليه درد گرفتم و هيچ كس از اين دكتر به اون دكتر و هر كي يه نظر داد و هيچ كس نفهميد بهترين دكترها و آزمايش خون و سونوگرافي هاي متعدد معلوم نكرد و من با اين قضيه سخت كنار مي اومدم و مي گفتن شايد كليه ات را از دست بدي و تا86/4/10كه معلوم شد اين مشكل مال معده و هضم نكردن غذاست و....
من هم توي بهمن ماه پروژه تحويل مي دادم و هم درد كليه ام و فصل امتحانات بود و من هم زنگ نزدم و يه روز از دانشگاه زنگ زدم و گفتم شما مي دونين فلان استاد تو فلان دانشگاهه يا نه اون هم گفت نمي شناسم .بهش گفتم چرا ما را سوار كردين گفت از روي خيرخواهي من هم گفتم تو سلطان خيريني . گفت نمياين مغازم گفتم نه اما شايد شنبه بيام شنبه رفتم ولي اون نبود من هم از روبرمغازش زنگ زدم گفتم پس چرا نيستين اون هم گفت بيرونم اگه مي خواي من بيام گفتم نه
خلاصه بدم اومد و رفتم تا 11/18 كه من واسه يكي از فاميل هاي با كلاسم مي خواستم خريد كنم و رفتم ساعت 8:40دقيقه بود و بارون شديدي مي اومد من هم كارت تلفنم پيشم نبود از موبايلم زنگ زدم و گفت من ساعت 9 ميام ولي باشه الان خودم را مي رسونم و خلاصه اومد من هم رفتم تو مغازه و اون هم مودبانه حرف زد و من تا ساعت 11:5 اون جا موندم و با هم حرف زديم البته از اين آدماي بي منطق و اين رابطه هاي مسخره.
من هم اومدم و زير بارون اون هم اومد دم در تا من سوار تاكسي شدم اون هم رفت تو مغازه من هم واسش يه sms شوخي فرستادم و اون هم چند تا فرستاد و ساعت 11:40زنگ زد كه رسيدي من هم گفتم نزديك خونمونم و خلاصه اون روز گذشت و من هم ديگه نه زنگ زدم و نه SMS زدم و تا يه دو هفته بعدو اون زنگ زد و گفت آقاي فلاني گفتم نه و بعد دو روز بعدساعت 4 بعدازظهر زنگ زد و گفت كجايي چرا سراغ نگرفتي من هم گفتم كاري نداشتم. اون هم از همه جا حرف زد و نگفت كه چي مي خواد من هم با غرور جوابش را مي دادم .چند بار زنگ زد و من هم نمي دونستم چي مي خواد خلاصه يه روز سر كلاسو شاگردم بودم و اون زنگ زد من هم معذرت خواهي كردم و نتونستم حرف بزنم و بعد يه ساعت زنگ زدم و گفتم كاري داشتين گفت نه مي خواستم حالتون را بپرسم . من هم فهميدم كه منظورش از اين زنگا چيه ولي اون اين قدر مغرور بود كه نمي گفت
خلاصه واسه اولين بار از يكي خوشم اومد و كم كم حرف زديم و يه شب جمعه تا صبح SMS زديم و با هم حرف زديم من هم باورم نمي شد بالاخره از يكي خوشم اومده تا روز 12/17 كه رفتيم با هم بيرون و بعد هم داداشش زنگ زد و 8 دقيقه اي پيش هم بوديم و .....................
من روز 28دي خسته بودم به هر كدوم از دوستام كه زنگ زدم بيان بريم بيرون ، نيامدن
من هم زنگ زدم به يكي از بچه هاي دانشگاه كه تو درس و دانشگاه رقيب بوديم
اون هم فوري قبول كرد من هم باهاش قرار گذاشتم بعد هم بابا من را سر قرار رسوند
بابا گفت برسونمتون گفتم نه . من هم 20دقيقه ايستادم تا بالاخره اومد . خلاصه سوار شديم من هم كه خيلي بد چيز انتخاب مي كنم هزار جا رفتيم تا بالاخره ساعت 6 وارد خيابون عرفان اينا شديم و وارد يه مغازه شدم من ادم شوخ طبعي هستم يه پيرمرد اون جا بود و يه پسر
اون پسر هم مودب اون جا نشسته بود
من هم بدون توجه به اون اجناس مغازه را مسخره مي كردم و هي تيكه مي نداختم و مي خنديديم بعد هم تازه فهميدم يه پسر اون جا هست من هم بدون توجه به اون مي خنديديم اون هم ريز ريز مي خنديد و زير نگاهيمي انداخت من هم كه از اون آدم هاي مغرور كه به هر پسري محل ندم
خلاصه پيرمرده گفت كه اين پسر شرط بسته كه شما هيچي نمي خرين . من هم واسه اين كه طبق معمول كه پسرها را مسخره كنم اين كار را كردم و الكي يه چيزي خريدم تا به اصطلاح شرط را ببازه و من هم دوباره از اين كه يكي را اين جوري كله پا كرده بودم خوشحال بودم و تا اومديم بيرون بيايم و چند تا مغازه ديگه سر بزنيم حسابي دير شد و شب شده بود من و دوستم هم چند دقيقه ايستاده بوديم روبروي مغازه اون (البته بعدها فهميدم) . و هيچ تاكسي نمي ايستاد من هم هميشه از شب مي ترسيدم و هوا هم سرد بود و من هم با اين كه طبعم گرمه و يه پالتو گرم پوشيده بودم ولي نمي دونم از استرس يا هر چي ديگه سردم بود يه دفعه دوستم جلوي يه پژو را گرفت و من هم فكر كردم آشناهاشه من هم سوار شدم و ماشين حركت كرد و من نگاه به راننده كردم و فهميدم همون پسره و كلي ترسيدم و از كار دوستم كلي تعجب كردم و خلاصه به خودم هزار تف و لعنت فرستادم و گفتم تو تا حالا با اين بيرون نيمده بودي حالا اومدي كه چي بشه و من هم ديدم نه اين آقا پسر هيچي نمي گه و مودب فقط پرسيد كجا ميرين ؟
من هم گفتم اول دوستم را برسونين بعد هم من را .
من هم بادوستم تو ماشين از نذري بابام تو ايام محرم و نموندن من و رفتنم به تهران و دوستم مي گفت كه تنهايي بريم كوه من هم گفتم نه بعد هم نظرش را پرسيدم مودبانه گفت من نمي دونم ، خودتون مي دونين
من هم دوباره بدون توجه به اون حرف مي زدم و بعد هم دوستم را پياده كرد و بعد هم برگشت من را پياده كنه.
تو راه من چند بار گفتم آقا ما مزاحمتون نمي شيم ما را پياده كنين اون هم با عشوه مي گفت نه
من هم اصرار كردم لااقل پولش را بگيره و اون هم قبول نمي كرد يه جه نگه داشت گفت بيا جلو بشين من نرفتم و
تو راه كه تنها بوديم واسه اين رابطه هاي مسخره دختر و پسرها حرف زديم واون هم مثل من گفت بدش مياد و .............
موقع پياده شدن گفت به من سر بزنين گفتم مگه شما اونجا مغازه دارين گفت آره و شمارش را داد و گقت اومدي بهم زنگ بزن و من رفتم و خداحافظي كردم
تو اين اوضاع من كليه درد گرفتم و هيچ كس از اين دكتر به اون دكتر و هر كي يه نظر داد و هيچ كس نفهميد بهترين دكترها و آزمايش خون و سونوگرافي هاي متعدد معلوم نكرد و من با اين قضيه سخت كنار مي اومدم و مي گفتن شايد كليه ات را از دست بدي و تا86/4/10كه معلوم شد اين مشكل مال معده و هضم نكردن غذاست و....
من هم توي بهمن ماه پروژه تحويل مي دادم و هم درد كليه ام و فصل امتحانات بود و من هم زنگ نزدم و يه روز از دانشگاه زنگ زدم و گفتم شما مي دونين فلان استاد تو فلان دانشگاهه يا نه اون هم گفت نمي شناسم .بهش گفتم چرا ما را سوار كردين گفت از روي خيرخواهي من هم گفتم تو سلطان خيريني . گفت نمياين مغازم گفتم نه اما شايد شنبه بيام شنبه رفتم ولي اون نبود من هم از روبرمغازش زنگ زدم گفتم پس چرا نيستين اون هم گفت بيرونم اگه مي خواي من بيام گفتم نه
خلاصه بدم اومد و رفتم تا 11/18 كه من واسه يكي از فاميل هاي با كلاسم مي خواستم خريد كنم و رفتم ساعت 8:40دقيقه بود و بارون شديدي مي اومد من هم كارت تلفنم پيشم نبود از موبايلم زنگ زدم و گفت من ساعت 9 ميام ولي باشه الان خودم را مي رسونم و خلاصه اومد من هم رفتم تو مغازه و اون هم مودبانه حرف زد و من تا ساعت 11:5 اون جا موندم و با هم حرف زديم البته از اين آدماي بي منطق و اين رابطه هاي مسخره.
من هم اومدم و زير بارون اون هم اومد دم در تا من سوار تاكسي شدم اون هم رفت تو مغازه من هم واسش يه sms شوخي فرستادم و اون هم چند تا فرستاد و ساعت 11:40زنگ زد كه رسيدي من هم گفتم نزديك خونمونم و خلاصه اون روز گذشت و من هم ديگه نه زنگ زدم و نه SMS زدم و تا يه دو هفته بعدو اون زنگ زد و گفت آقاي فلاني گفتم نه و بعد دو روز بعدساعت 4 بعدازظهر زنگ زد و گفت كجايي چرا سراغ نگرفتي من هم گفتم كاري نداشتم. اون هم از همه جا حرف زد و نگفت كه چي مي خواد من هم با غرور جوابش را مي دادم .چند بار زنگ زد و من هم نمي دونستم چي مي خواد خلاصه يه روز سر كلاسو شاگردم بودم و اون زنگ زد من هم معذرت خواهي كردم و نتونستم حرف بزنم و بعد يه ساعت زنگ زدم و گفتم كاري داشتين گفت نه مي خواستم حالتون را بپرسم . من هم فهميدم كه منظورش از اين زنگا چيه ولي اون اين قدر مغرور بود كه نمي گفت
خلاصه واسه اولين بار از يكي خوشم اومد و كم كم حرف زديم و يه شب جمعه تا صبح SMS زديم و با هم حرف زديم من هم باورم نمي شد بالاخره از يكي خوشم اومده تا روز 12/17 كه رفتيم با هم بيرون و بعد هم داداشش زنگ زد و 8 دقيقه اي پيش هم بوديم و .....................
+ نوشته شده در دوشنبه ۱۸ تیر ۱۳۸۶ ساعت 14:30 توسط عاشق
|